تبليغاتX
خیابونِ خونی گمشده

خیابونِ خونی گمشده

اگه دیوونه شم،بازم با من همبازی میشی؟


پیرمرد هم گذاشت و رفت.
نه...نه! نمرد

رفت لب یه دره ی عمیق
نه...نه! خودکشی نکرد

پرید...
نه...نه! چتر نجات نداشت.

تونست پرواز کنه و بالا رفت.بالا...بالای بالا.
نه...نه! نرفت تو بغل خورشید.

بالا رفت ،تا اونجا که خدا،سطل رنگهاشو چیده بود و با قلموش آسمونو رنگ می کرد.
نه...نه! پیرمرد،خدا نشد

بچه شده بود...
نه...نه! دروغ نمیگم.

با خدا بازی می کرد،هر دو تنها بودند...
نه...نه! مطمئن باش کس دیگه ای رو نداشتن.

هردو فراموش شده بودند...!
نه...نه! این قصه نیست.

با هم گریه کردند.بچه برای خدا و خدا برای کل آدما ...
نه...نه! خورشید مغرور دیگه جایی نداشت.

وقت رفتن پسرک رسید....همه چیز تمام شد.
مدتی بعد پیر مرد که انگار از جایی پرت شده بود ،چشمانش را -  که به کاغذی پر از خطهای رنگی ،خیره شده بودند-  حرکت داد .و تمام خاطراتی را که آن روز با مدادهای کوچک ،این خط هارو می کشید به یاد آورد.
( ـــ مامان خدا چه رنگیه ؟ دیشب رنگه توپ فوتبال علی بود ...ولی نمی دونم چه رنگیه !
  + خدا ؟ برو اون چادر مشکیمو بیار ، می خوام برم هفتم مروارید خانوم. خدا هم احتمالا سیاهه.چه سوالایی
    می پرسیا !
 ـــ نــــــــــــــــــــــــــــه...من این قدر رنگ می کشم تا بهت نشون بدم خدا سیاه نیس...!)

یکی بود...خدا نبود
نه...نه! خدا پشت اون همه رنگ قایم شده بود و منتظر این که دوباره با پسرک بازی کند.

پیرمرد آرام بلند شد و کاغذ را مثل کاغذهای دیگه به دیوارهای زشت تنها اتاقی که توش زندگی می کرد ،چسبوند.....
آره....یکی بود ...و کلی خدای رنگی بچگیهای پیرمرد ،روی دیوارای زشت، توی اون تنهایی ِ آروم !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 7:33 PM توسط x-eLahE-x |



 



Design by : Night Skin