اگه دیوونه شم،بازم با من همبازی میشی؟
) آقا یه بسته خون داری ؟
+ نه خون که فروشی نیس. ) ممنون. ) عذر می خوام شما خون می فروشی؟ ـ دیوانه شدی ؟ )...... ) شما می دونین کدوم مغازه هست که خون بفروشه ؟ ( خون می خوای چی کار ؟مگه خونم فروشی می شه؟ ) آخه مهمه. ( خب٬ اگه خون می خوای می تونی از خودت بگیری .دیگه لازم نیست اینقدر دنبال بگردی. ) اگه میشد می گرفتم.وقتی که داشتم توی تنهاییم به یه جمله درباره ی اون فکر می کردم .....یواش یواش اومد...اومد رفت توی من.شدیم یکی.برام زنده شده بود....بعد از یه مدتی به کندیِ ساعتی که بهش خیره شده باشی رفت.از توی من اومد بیرون مثل یه روحی که بخواد به اهستگی از یه جسم ٬بیاد بیرون. ( خب؟ حالا خون می خوای چی کار ؟ ) بهم گفت که خونمو خورده....گفت اگه می خواد که دوباره گرم شم و ببینمش برم جایی که خون بفروشن.اونجا حتما منتظرمه.گفت ....این یه بازیه . تو تا حالا بازی کردی ؟ ( چرا اینقدر اطرافتو نگاه می کنی؟ ) آخه به زور از دستشون فرار کردم ( کیا؟ ) پس نمی دونی کجا می شه خون پیدا کرد؟ آها....یه جایی به ذهنم رسید ( کجا ؟ ) شاید توی اونجا که فکرا میمیرن منتظرم باشه....شاید.اون همییشـــ... ( چی کارش دارین؟کاری کرده ؟ *فرار کرده باید ببریمش اتاق خودش. ( اتاق خودش؟ *آره.یه دیوونس .از وقتی یادمه هی می گه ،خون و خون و خون و فکر و اون و مرگ.پاک عقلشو از دست داده. ) نه ....نذار منو ببرن....من هنوز یه جا نرفتم...من دیوونه نیستم .می فهمین چی می گم ؟باید بیشتر از این داد بزنم تا خورشیدِ خواب توی آسمونتونم بیدار شه؟شماها همتون کرید که نمی تونین صداشو بشنوید...به هیچی فکر نمی کنید .همتون احمقید. ولی خدا می فهمه.خدا احمقارو دوس نداره.منم می خوام مثل خدای این آسمون که امید نداره گریه کنم ! گریه کنم .گریــــ.... *واقعا ببخشید که اینجا رو بهم ریخت.دیگه از این به بعد بیشتر مواظبش هستیم. ( اوم ....! ( تسلیم می شود و زیر لب چیزایی می گه، از این که کسی بخواد اونا رو بشنوه ،نا امیده ) (پسر بچه ای به سرعت می دود ) ٪ ببخشید آقا ،آب زرشک دارین؟ / نه! خسته می شوی
آزادی در دستان زندانبان ِ دیوارها چشمانت به آسمان دوخته اند خسته می شوی از پشت در صدایی به گوش می رسد دیوانه می شوی فریادهایت خود را به بیرون می رسانند و جیغ های عصبانیتت شعله می کشند. در میان آتش تنها می گریی برای خاموشی بر زمین پوچ زیر پایت مشت می کوبی خسته ای.درد را در آغوش می کشی . تیک تاک ساعتی شکسته، تنها صدایی است که می شنوی و عذاب می کشی . به ساعت های ایستاده ای که همه در یک زمان خواب ماندده اند ،خیره می شوی. تمام خاطراتت را که با دستان خونی ات بر دیوار حک کرده بودی ،می بینی. او بار دیگر برایت زنده می شود و دلت می خواهد کاش صدای فکرت را بشنود . خود را در آینه میبینی.پیر شده ای .تنهایی.آینه تشدید می کند تمام خستگیت را . در آینه می بینی اش . میدانی که حقیقت ندارد و او دیگر اینجا نیست.این تو هستی که به دروغ تصویرش را در آینه می تابانی وحشی می شوی و داد میزنی... و ..و لحظه ای به هیچ چیز فکر نمی کنی . حتی به این نوشته . تو به خودت دروغ گفتی قطع کنید،کات.این قسمت ِ آخر توش نبود ...زیاد فکر کردی.اشکاتُ پاک کن .برو استراحت کن. *خودم:برگشتم ... (فعلا)
|