اگه دیوونه شم،بازم با من همبازی میشی؟
پیرمرد هم گذاشت و رفت.
نه...نه! نمرد رفت لب یه دره ی عمیق پرید... تونست پرواز کنه و بالا رفت.بالا...بالای بالا. بالا رفت ،تا اونجا که خدا،سطل رنگهاشو چیده بود و با قلموش آسمونو رنگ می کرد. بچه شده بود... با خدا بازی می کرد،هر دو تنها بودند... هردو فراموش شده بودند...! با هم گریه کردند.بچه برای خدا و خدا برای کل آدما ... وقت رفتن پسرک رسید....همه چیز تمام شد. یکی بود...خدا نبود پیرمرد آرام بلند شد و کاغذ را مثل کاغذهای دیگه به دیوارهای زشت تنها اتاقی که توش زندگی می کرد ،چسبوند.....
+ (این را دوست دارم که میدانم در فهمیدن عمق این کلمه ها تلاشی نمیکنی! عاشق اینم که کلمه ها رو به التماس میندازم تا بهت نگم که دوستت دارم. عاشق اینم که تو خیال، رنگی هستی. از این خوشم میاد که دوست داشتنم عادی نیست...معلوم نیست تا کی میمونی! عاشق اینم که کاغذهای سفید رو سیاه کنم با جمله های بی فعل. عاشق اینم که کلمه ها رو زیر پاهام له کنم تا صداشون در بیاد و روحشون این کاغذ رو سوراخ کنه. عاشق اینم که بعضی وقت ها با گفتن یه جمله ی نصفه ،تمام حس سنگینی رو که به دوش می کشم ،پیاده میکنم. عاشق اینم که فریادهامون دیوار سکوت رو خط خطی می کنن.هیچ وقت بهت دروغ نمیگم.) ـــــ تو که کاغذت هنوز سفیده !من حداقل یه جمله نوشتم ...اولش (د) هست...بدو دیگه میبازی ها.باید بازی ِ جالبی باشه. + باشه...سعیمو می کنم + (لبانت جمله ی تکراری را می گویند.اما آن را نمیشنوم.فقط حرکت لبانت را میبینم . ...گاهی اوقات بازی با همین کلمات مرا از فکر به تو نجات میدهند و بر من غلبه می کنند برای فراموشیت)
پ.ن:توی پرانتز ، فکرن...حرفای توی فکرش
این کاغذ را زیر همین درخت خاطرات می گذارم شاید بیای و آن را بخوانی ! بفهمی، حس کنی، بخندی، گریه کنی، داد بزنی،دیوانه شوی و دوباره از همین راه بازگردی . و من بار دیگر از این راه عبور کنم و زیر درخت بویت را حس کنم ... به راه خود ادامه دهم و از عطر وجودت برای گل های بی رمق شهر بخوانم. اما همه ی این ها "شاید" بود. من نه درختی دیدم و نه تو را...!
قطره بسیار بزرگی از همان باران های ریزِ آسمان خشمگینی که سعی می کرد نگرانی اش را پنهان کند ،به آرامی به زمین سر خرد آن قدر شفاف بود که در طول پایین آمدنش ،تصویرهایی را منعکس می کردودر ابتدا انقدر گرم بود، انگار از دل خدایی که عاشق باشد و ناراحت بیرون بیاید و خودش حاصل صد ها اشک دیگر بود. تصویر ها به ترتیب با پایین آمدن قطره از ارتفاع به پستی تغیر کردند. پرواز روحی که کسی قادر به دیدنش نبود،اولین تصویرش بود. کسی که داشت فریاد می زد و با غرور به آسمان نگاه می کرد. کسی که می گریست و نور چشمانش درفضای نیمه تاریک،به دنبال رهایی بودند. یشتر پایین آمد و گرمایش کمتر و کمتر و کمترمیشد. تصویر زن هرزه ای که شکم او انبار هزاران قلب است و خواهد بود و بوی تعفنی که در آن دست و پا میزد را می شد حس کرد تصویر دانه های تسبیحی که با هر ذکری به پایین سقوط می کردند با چشم هایی که به پول هایی که قرار بود،به زودی لمس شوند،دوخته شده بود تصویر مردی که وحشیانه به دختر بچه ای تجاوز می کرد . تصویر احمقی که چند احمق دیگر را به دور خودش جمع کرده بود. در پایین هوا چه قدر سرد تاریک بود! تصویر دیواری که در پایینش چند قطره خون به جا مانده بودند. خون...خون...جسد های متحرک. فردی که با کاسه های خالی چشمانش در خود می پیچید و ناله می کرد. قطره با شتاب و سرعت به زمین برخورد می کندو چنان فشار و نیرویی را به زمین وارد می کند که تعدادی از انسان های خواب آن پایین به ارامی،با هم بلند شدند و با عصاهای سخت خود به راه افتادند و به زمین زیر پایشان ضربه زدند و حالا قطره از پایین کورهایی را نشان می دهد که از رویش رد می شوند و کور دیگری.
پ.ن : اثر از من
|