اگه دیوونه شم،بازم با من همبازی میشی؟
تا چند دقیقه ی دیگه فرشته ی مرگ میومد بالای سرش و اونو با خودش می برد
توی این مدت کم می خواست به چیزایی که دیده بود و بهشون رسیده بود,فکر کنه و بنویسه!چشماشو آروم روی هم گذاشت ,شروع کرد: ~تنها چیزایی که میان جلو چشمم رویاهایین که فکر می کردم رسیدن بهشون آسونه...بهم نخند...می خواستم با دوستم یه هواپیما خصوصی بخرم،یه سفر دور دنیا برم،توی NASA کار کنم،یه سفر فضایی طولانی برم،تو کشورای مختلف زندگی کنم...ولی می دونی...اینا واسه یه ستاره شناس ساده یه ذره گرونه!البته همه ی رویاهام مربوط به خودم نبود...دوس داشتم یه جایی زندگی کنم که همه مثل خودم باشن...لازم نباشه دلم واسه کسی بسوزه!اون موقع از زندگیم بیشتر لذت می بردم!زندگی...ما که دیگه رفتیم! !جزیره و اطرافیانم را به یاد دارم...باید خودم را به ساحل می رساندم. @اينبار هم پيش از آنكه رفتن را آغاز كنم ، جاده به استقبالم آمده ! #میدانی دوست؟/من تکرار دیدم و تکرار/من خواب دیدم و خواب/من اینجا جنازه ای دیدم که رول مرد جوانی را بازی میکرد/اینجا چشمانی دیدم که از لذت تریاک سرخ بود و تمام عشقش چایی بود با نبات/میدانی دوست/زنی دیدم که به خودش غیرت داشت بی انکه بداند پاکی تنش را بی هیچ بهانه ای روزی خواهد شست/می دانی؟روز ها شاید خواب شب بیداریهامان باشد/ من اینجا تا چشم کار میکند شور مردمی را دیدم که گشادیشان را بهانه ی منجی کرده بودند/ من سیاست دیدم/من مردی دیدم که باغچه ی همسایه را به پاسبان پاییز لو داد تا نفس سبز علف را بکشند/جلوی پایم را که نگاه کردم ، خورده شیشه هایی دیدم که شاید امید پنجره ای بوده اند روزی/و خواندم خیام را/وسهراب را /پاتریک سوسکیند را/ و اینکه اگر انسان انسان باشد ، گالیله میشود نه مولانا/من عشق را دیدم و علم را / واما نگاهت را به این تباهی ندوز/ از من اگر میشنوی پشت دریا شهری نیست/پشت دریا دیواریست که میرود تا زیر پای درخت گیلاس باغ لواسان/ توهم نگاه کن/ تو هم چیزی اگر دیدی برایم sms كن. ^از دست دادن عزیزترین کسانم در آخرین لحظه ها هم به سراغم می آیند!پدربزرگم که شاهد مرگش بودم! مریم عزیزم.اولین عشقم را ازم گرفتن و دومین عشق زندگیم هم مرا تنها گذاشت.دلبستگی به دنیا ندارم ،فرشته ی مرگ را خواهم بوسید.فقط از کارنامه ی اعمالم می ترسم. *تفکر هایاتنان را قوی کنید ولی متعصب نباشید .با خرافات بجنگید و به نقش فرهنگ در جامعه فکر کنید.ولی در آخر اگر روزی ، بفهمید همه ی فلسفتون اشتباه بوده ،چی؟! فقط یک چیز برایتان می ماند."دوستی و دوست داشتن ها".پس همیشه بدانید که اینها چه قدر مهمند و از دستشان ندهید. +به این نتیجه رسیدم که وقتی خیلی خسته ای، وقتی خیلی دلت گرفته ،وقتی می خوای گریه کنی، کافیه برینی به هر چی احساسه اونوقت حالت خوب می شه. &حالا هم که می خوام اشکام رو جا بذارم و برم هیچ کی ، کنارم نیست باید اون دنیای دیگه منتظر باشم شاید هم انتظار تموم شده باشه قراره این کسی که بالای سرم واستاده ، پرده رو بندازه ترس اشتیاقم رو کور کرده چون می ترسم پشت پرده فقط خنده های تمسخر آمیز ِ اون رو ببینم حالا دیگه می خوام آخرین جمله رو بنویسم:دنیابا همه ی سختی هات ازت راضیم. /\از وقتی چشم هام رو باز کردم چیزی جز تاریکی ندیدم. شاید نتونید درک کنید چی می گم.فرض کنید سرتون رو هر طرف که بچرخونید چیزی جز سیاهی نبینید...فقط بو...فقط بو...وای به حال وقتی که سرما خورده باشید.اون وقته که زندگی براتون بی معنی می شه...شما هم اگه مثل من فقط بتونید بو بکشید توی همچین شرایطی زندگی براتون بی معنی می شه...اما...اما من اونو دیدم.روشن بود...اونقدر روشن که برای چند لحظه چشم هام رو بستم...درست نمی دونم چی بود...شاید یه منبع نور عظیم یا نور خورشید یا حتی رنگ یه معجزه...اما هرچی بود زیبایی خیره کننده ای داشت...اما هیچ بویی نداشت... //می دونستم همين روزا بالاخره مياي سراغم ...گاهي ازت ميترسيدم ... گاهي چشم انتظارت بودم ... بعضي وقتا بهم نزديك مي شدي ... به من هشدار ميدادي كه يروز واقعاً ميام پيشت ...جدي نگرفتم ... اما الان ازت هيچ حراسي ندارم ... ميدونم كه تو پايان من نيستي ... ميدونم كه ميخواي منو نجات بدي ...ديدي دنيا !!! ميدونستم كه تو هم هميشه پيشم نميموني ؟!تمام اموالم رو به تو هديه مي كنم ... فكرشو ميكردم كه يروز بخوام نخوام ازم ميگيريشون ... دوستت دارم با اينكه دوستم نداشتي !خداحافظ دنيا . صداهای عجیب و غریب محو میشدن.تصویر های مبهم پاک می شدن.ناگهان نور خیره کننده ای چشمانش را کور کرد.فکر کرد که زمانش رسیده است و روحش آزادی را مزه می کند.مدتی طول کشید تا به محیط اطرافش عادت کند.به زحمت چشمانش را باز کرد و دید که پرده ی پنجره ی اتاقش کنار رفته و نور خورشید به شدت به داخل می تابد.گیج شده بود.به صداها و حرف های که در عالم خواب به سراغش آمده بودند فکر می کرد.او تنها بهانه ای برای حمل این افکار بود.چشمانش به تابلوی روبه رویش که نور ضعیفی از مرکز به محیط تیره ی تابلو پخش می شد،خیره شده بودند.
Ehhhemmmmm
Nothing else matters When shadows grow longer نامجو سکوت سرشار از ناگفته هاس صدای پای آب
خب،دیگه می خوام رفع مراحمت کنم
|