تبليغاتX
خیابونِ خونی گمشده
 خسته می شوی

آزادی در دستان زندانبان ِ دیوارها

چشمانت به آسمان دوخته اند

خسته می شوی

از پشت در صدایی به گوش می رسد 

دیوانه می شوی

فریادهایت خود را به بیرون می رسانند و جیغ های عصبانیتت شعله می کشند.

در میان آتش تنها می گریی برای خاموشی

بر زمین پوچ زیر پایت مشت می کوبی

خسته ای.درد را در آغوش می کشی .

تیک تاک ساعتی شکسته، تنها صدایی است که می شنوی و عذاب می کشی .

به ساعت های ایستاده ای که همه در یک زمان خواب ماندده اند ،خیره می شوی.

تمام خاطراتت را که با دستان خونی ات بر دیوار حک کرده بودی ،می بینی.

او بار دیگر برایت زنده می شود و دلت می خواهد کاش صدای فکرت را بشنود .

خود را در آینه میبینی.پیر شده ای .تنهایی.آینه تشدید می کند تمام خستگیت را .

 در آینه می بینی اش . میدانی که حقیقت ندارد و او دیگر اینجا نیست.این تو هستی که به دروغ تصویرش را در آینه می تابانی

وحشی می شوی و داد میزنی... و ..و

لحظه ای به هیچ چیز فکر نمی کنی . حتی به این نوشته .

تو به خودت دروغ گفتی

قطع کنید،کات.این قسمت ِ آخر توش نبود ...زیاد فکر کردی.اشکاتُ پاک کن .برو استراحت کن.

*خودم:برگشتم ...


+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 5:2 PM
توسط x-eLahE-x موضوع: مطالب خودم|

tmotd

x-eLahE-x

tmotd

http://tmotd.blogfa.com

خیابونِ خونی گمشده

خیابونِ خونی گمشده - همه چیز می چرخد

خیابونِ خونی گمشده

اگه دیوونه شم،بازم با من همبازی میشی؟

خیابونِ خونی گمشده

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog